تبليغاتX
طلوع آفتاب نزدیک است

طلوع آفتاب نزدیک است

طلوع آفتاب نزدیک است و من صبح را دوست دارم

j20r1iiggbdjs9m3i4b.jpg

من خدايي دارم، که در اين نزديکي است

نه در آن بالاها‌!

مهربان، خوب، قشنگ‌...

چهره‌اش نورانيست

گاه گاهي سخني مي‌گويد،

با دل کوچک من،

ساده‌تر از سخن ساده من

او مرا مي‌فهمد‌!

او مرا مي‌خواند،

او مرا مي‌خواهد،

او همه درد مرا مي‌داند‌...

ياد او ذکر من است، در غم و در شادي

چون به غم مي‌نگرم،

آن زمان رقص‌کنان مي‌خندم ...

که خدا يار من است،

که خدا در همه جا ياد من است

او خدايست که همواره مرا مي‌خواهد

او مرا مي‌خواند

او همه درد مرا مي‌داند...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 10:10  توسط امیر محمد  | 

مدرسه ام تعطیل شد و ۴ ماه تعطیلم
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 12:39  توسط امیر محمد  | 

نوروز ۹۰ مبارک
+ نوشته شده در  شنبه ششم فروردین 1390ساعت 15:15  توسط امیر محمد  | 

با صداي مامان جونم با سرعت از توي رختخواب بلند شدم به مامان و بابا سلام دادم و رفتم دستشويي و دست و صورتم رو شستم. سريع لباس‌هامو پوشيدم و به مامان و بابا گفتم بريم! مامان لبخندي زد و گفت كجا؟ گفتم مدرسه ديگه. بابا خنديد و گفت: عجله نكن الان زوده. صبحانه كه خورديم كيفمو برداشتم هر سه تاييمون به طرف مدرسه حركت كرديم. از اين كه روز اول مهر شده بودو و مي‌تونستم برم مدرسه و دوستامو ببينم خيلي خوشحال بودم. آخه امسال مي‌رم كلاس سوم ابتدايي. با خودم تصميم گرفتم كه حسابي درس بخونم تا مامان و بابا ازم راضي باشن. راستشو بخواين من مي‌خوام  آينده دكتر بشم. بابا همش مي‌گه پسرم اگه مي‌خواي تو زندگي موفق باشي بايد حسابي درس بخوني اون وقت مي‌توني به خواسته‌هات برسي. البته بابا براي يه كارنامه پر از 20 و قبولي يه قول‌هايي داده. بابا هميشه به حرف‌ها و قول‌هايي كه مي‌ده عمل مي‌كنه. من هم كاري مي‌كنم كه بابا و مامان ازم راضي و خوشحال باشن.

+ نوشته شده در  جمعه دوم مهر 1389ساعت 2:36  توسط امیر محمد  | 

امروز به همراه مامانم رفتيم مدرسه براي ثبت نام براي كلاس سوم دبستان. وارد مدرسه كه شدم چند نفر از دوستان صميمي كه همكلاسي دوم بودند ديدم. علي طاها و طاها دوستان صميمي من هستند كه مامان‌هامون هم با هم دوستند. به اتفاق مامان رفتيم دفتر مدرسه و بعد از اين كه مامان مداركم را داد اسمم را براي كلاس سوم نوشتم. از اين كه به كلاس بالاتر مي‌رم واقعا خوشحالم. بعد از ثبت نام آمدم توي حياط مدرسه. بچه‌ها داشتن فوتبال بازي مي‌كردن من هم رفتم و كلي با بچه‌ها فوتبال بازي كردم و حسابي  خوش‌گذشت.

اسم مدرسه من دبستان ميرزا‌ كوچك‌خان هست كه تو خيابان ويلا، خيابان ورشو قرار داره. راستي دلم براي خانم ايماني معلم كلاس دومم خيلي تنگ شده. اميدوارم كه معلم كلاس سوم هم معلمي مهربان و خوش‌اخلاق مثل خانم ايماني باشه.

3bp4ojci9i2olzkx0pm9.jpg

امیرمحمد در سن دو سالگی

 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 12:7  توسط امیر محمد  | 

كارنامه قبولي مدرسه را گرفتم و بابا و مامان خيلي خوشحال شدن. روز بعد بابا وقتي از سر كار آمد خونه به من و مامان گفت كه لباس بپوشيد بريم بيرون. همراه با بابا مستقيم رفتيم ميدان منيريه. واي چقدر خوشحال شدم فهميدم كه بابا مي‌خواد به قولش عمل كنه و اسكيت براي پسر عزيزش بخره. بعد از پرس و جو بابا يه اسكيت نيمه‌ حرفه‌اي با كليه تجهيزات برام خريد و مبلغ 75 هزار تومان پرداخت كرد. و بعد هم رفتيم رستوران با هم غذا خورديم. واي خداي من اون شب چقدر خوشحال بودم و همينطور دست بابامو بوس مي‌كردم. فردا شبش با مامان و بابا رفتيم پارك لاله. اونجا يه زمين اسكيت داشت. فقط يك شب زير نظر مربي اسكيت بازي كردم. از اون شب به بعد، بابا هفته‌اي سه يا چهار شب منو مي‌برد پارك پليس. اونجا دوستان خوبي پيدا كردم و از هر كدومشون اسكيت بازي ياد گرفتم. بابا و مامان بهم ميگن خيلي خوب اسكيت بازي مي‌كني. به نظر خودم كه حرفه‌اي شدم ولي بابا مي‌گه هنوز بايد خيلي تمرين كني.

بابا، مامان از هر دوي شما ممنونم.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 1:8  توسط امیر محمد  | 

امروز به همراه مامان و بابا رفتيم مدرسه. بين كلاس اول و دوم و سوم قرعه‌كشي شد و يه نفر برنده يك دوچرخه شد كه از اول سال گذاشته بودند.

و بعد رفتيم توي كلاس نشستيم و خانم ايماني معلم عزيزم آمد و كارنامه‌ها را داد.

مامان و بابا وقتي كارنامه منو گرفتن خيلي خوشحال شدن مخصوصا بابام.

خوشحالم از اين كه تونستم جواب زحماتشونو بدم و دل مامان و بابا را شاد كنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 11:1  توسط امیر محمد  | 

پنجشنبه ۲۹ اردیبهشت كه رفتم مدرسه همه بچه‌ها توي حياط ايستاده بودن. رفتم جلو و با باباي مدرسه آقا ولی (كه خيلي هم مهربونه) دست دادم و بعد از سلام عليك بهم گفت كه مدرسه تعطيل شده و ۸/۳/۸۹  روز شنبه با مامان يا بابا بيا كارنامه‌ات را بگير. با مامان داشتم بر مي‌گشتم كه هنوز چند قدمي از مدرسه دور نشده بودم كه ديدم خانم ايماني (معلم عزيز و مهربانم) داره به طرف مدرسه مي‌ره. بي اختيار به طرف دويدم. اولين نفري بودم كه بهش سلام كردم و دست دادم اون هم خم شد و منو بوسيد من هم اونو بوسيدم و بعد كه بچه‌هاي كلاسمون دورشو گرفتم ديگه نتونستم طاقت بيارم ازش خداحافظي كردم و به مامان گفتم بريم خونه. حالا وقتي بخوام برم كارنامه‌ام را بگيرم حتما با يه شاخه گل و يه كادوي كوچيك براش مي‌گيرم و حسابي ازش تشكر مي‌كنم. آخه خانم ايماني منو خيلي دوست داره و هميشه تو كار‌هاش توي كلاس از من كمك مي‌گرفت.

معلم عزيزم (خانم ايماني) خيلي خیلی دوست دارم.

+ نوشته شده در  شنبه یکم خرداد 1389ساعت 13:22  توسط امیر محمد  | 

السلام عليك يا فاطمه‌ الزهرا (سلام‌ الله عليها)

امروز به همراه مامان و بابا هر سه تاییمون رفتیم دارالقرآن. آخه آقای نیکزاد مراسمی را برای شهادت حضرت زهرا(س) تدارک دیده بود. ساعت ۱۱ رسیدیم تازه مراسم شروع شده بود و تا ظهر هم طول کشید اولش آقا نیکزاد کمی سخنرانی کرد و بعد بابای محمد جواد مداحی کرد و بعد از اون هم دوتا از بچه های دارالقرآن مداحی کردن. خلاصه خیلی خوب بود.

سالروز شهادت حضرت زهرا (سلام الله علیه) تسلیت باد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 16:10  توسط امیر محمد  | 

عارفان با عشق عارف مي‌شوند

بهترين مردم معلم مي‌شوند

عشق با عارف مكمل مي‌شود

هر كه عاشق شد معلم مي‌شود

 روز معلم را به استاد عزيزم جناب آقاي نيكزاده  و سركار خانم ايماني و به تمامي آموزگاران عزيز و مهربان صميمانه تبريك عرض مي‌كنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 8:30  توسط امیر محمد  | 

من امير محمد 9 سالمه و كلاس دوم دبستان هستم . اين وبلاگ را هم با كمك بابا ساختم. بابا و مامان هميشه بهم مي‌گن فقط بايد درس بخوني تا تو آينده مرد بزرگي بشي من هم به حرفاشون گوش مي‌دم و حسابي درس مي‌خونم. از مامان و بابا معلم كلاس قرآن آقاي نيكزاد و معلم مدرسه خانم ايماني تشكر مي‌كنم كه اينقدر براي من زحمت مي‌كشن.

+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 1:3  توسط امیر محمد  |